صحرای محشر شده است. انگار آخرالزمان است. مبهوت ماندهایم همه. دیگر نمیدانیم چه کنیم؟ به کجا فرار کنیم؟ چه کسی باور میکرد مرضی میآید که تمام دنیا را میگیرد و عزیزانمان را هم، فکر میکردیم هوا که گرم شود این مرض ، بارش را میبندد و میرود اما دیدیم که نه! بدتر شد و بدتر هم شدیم.هر روز عزیزانمان از پیر و جوان، زن و مرد و حتی کودک را تقدیم ضحاک ماربدوش کرونا می کنیم. خدا می داند امروز که زنده ایم فردا نوبت قربانی شدن کداممان در مسلخ کرونا باشد. ترس برمان داشته است حتی می ترسیم از کنار هم بگذریم. از ترس اینکه خبر بدی به ما بدهند، دیگر جرات نداریم حال مبتلایی را بپرسیم که در بیمارستان بستری است ؛ مبادا خبر ناگواری از حال بدش به ما دهند تا ته دلمان خالی شود از هراس و دلهره.توی دلمان به خودمان دلداری می دهیم؛" انشاء الله که حالش خوب است و بهتر هم می شود". عین یک بچه، ساده لوحانه تصور می کنیم که حتما از بیمارستان او را به خانه آورده اند. اما دریغ و درد که در لابلای همین دل خوش کنک هایی که به خودمان می دهیم یک روز مثل روز پنجشنبه از خواب بیدار می شویم و ساعت ۱۰ به ما خبر پایان دفتر زندگی عزیزی را می دهند و داغی تازه بر دلمان می نشانند.این قارچ سیاه چه بود که سایه اش را سنگین تر از بختک کرونا روی زندگی همه ما انداخته است. گفته بودند قراربود برای برادرمان
حسین فلاحتی دارو بیاورند ! چه شد؟! افسوس که هر چه بود به موقع نرسید و تن رنجورش، بیشتر از این توان مقاومت نداشت.و چقدر سخت است عزیزی برود و بخواهیم به بازماندگانش تسلیت بگوییم؛ چرا که درد آنکه عزیز از دست داده است آنقدر سنگین است که نمی توان سنگینی آن را با تسلیتی به زبان راندن، کم کرد؛ اما چه کنیم که در این وان در حاشیه تقسیم دانشکده توانبخشی بین بنیاد مستضعفان و دانشگاه ایران ؛ دانشکده دو نیمه...
ما را در سایت در حاشیه تقسیم دانشکده توانبخشی بین بنیاد مستضعفان و دانشگاه ایران ؛ دانشکده دو نیمه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 19:33